توطئه شبانه
داستاني از مجيد يورولي كلشتري
(بحارالانوار علامه مجلسي رحمه الله عليه)
عبدالله نشسته است روي تخته سنگ، کمر صاف کرده و دست را بر بالاي چشم هايش سايبان ساخته و باريکه راهي را که از کوه مي گذرد نگاه مي کند.
«مي گويم اگر نيامد چه؟ اگر خبر آمدنش راست نباشد؟»
ابوحفض به طرفش مي آيد و لبخند مي زند:
«تا به حال نديده بودم اين همه دلواپس باشي پسر ابوقحافه.»
مي نشيند کنارش «البته غير از روزهايي که صحبت از جنگي مي شد و پيدا کردن تو کار دشواري بود.»
مي خندد. عبدالله سر مي چرخاند طرفش و دلگير نگاهش مي کند؛
«به سخره ام مي گيري؟»
ابوحفض شانه هايش را به بالا مي دهد و مي خندد؛
«مگر محمد (ص) نگفته است که دروغ نگوئيم من نيز راست گفتم.»
دوباره مي خندد. عبداله سر تکان مي دهد؛
«اگر بناي راست گفتن باشد که تو رسواتر از مني ابوحفص.»
آهي مي کشد و ادامه مي دهد:
«ما در يک حزبيم و اين وقت، وقت مناسبي براي گردنکشي نيست مي ترسم که نيايد چه کنيم اگر موفق نبوديم و اگر ما را شناخت؟»
ابوحفص لبخندي مي زند و مي خندد:
«نترس پسر ابوقحافه. ما سودايي بزرگ تر و راهي دورتر در سر داريم، کشتن محمد (ص) تنها نيمي از راه است. تا او برسد شب بر آسمان خيمه خواهد زد. تاريکي شبانه رمز موفقيت ماست. آن هنگام که چشم چشم را نمي بيند از پشت سر به او نهيب خواهيم زد و شترش را خواهيم ترساند و او را سوار بر شتر به اعماق دره خواهيم انداخت. آن وقت خودمان فردا در سوگ او سياه بر تن خواهيم کرد و از تمام بني هاشم بيشتر خواهيم گريست.»
عبدالله سر تکان مي دهد؛
«از نقشه و ترفند تو خيالم آسوده است ابوحفص. تو از روباه حيله گرتر و از ابليس وسوسه انگيزتري. اما با جادوي محمد (ص) چه کنيم؟ آيا فراموش کرده اي که محمد (ص) علم به غيب دارد و خبر از قبل و از بعد مي دهد؟ آيا من و تو بارها نديده ايم که نگاهش بيرون و درون را به يک اندازه مي بيند و دلش از آشکار و پنهان با خبر است. به من بگو چگونه نبايد از او ترسيد؟»
ابوحفص سر تکان مي دهد و از جايش بلند مي شود:
«به خدايان سوگند تمام اينها که گفتي را مي دانم. اما من به مهرباني او دل خوش کرده ام. محمد (ص) کسي نيست که من و تو را گردن بزند. او از بني هاشم است و به مهرباني و بخشندگي معروف. لاف توبه خواهم زد. برايش گردن کج خواهم کرد از ابليس شکايت خواهم نمود. براي او و خدايش خواهم گريست. آيه هاي ترحم برانگيزي از کتابش را با صدايي حزين برايش خواهم خواند و از حفصه خواهم خواست از نفوذ همسري اش استفاده کرده و مرا شفاعت کند.»
عبدالله با تعجب نگاهش مي کند:
«تو شيطان را درس مي دهي ابوحفص.»
ابوحفص سر تکان مي دهد:
«شيطان؟ من خود شيطانم. مگر نمي دانستي؟»
با صداي بلند مي خندد و به جمع عبدالرحمن و سعد مي پيوندد که کمي دورتر بر خاک نشسته اند و مشغول صحبت اند.
«شما در چه حاليد؟»
عبدالرحمن با لبخند نگاهش مي کند:
«ابوحفص، براي تو بهتر آن است که کنار ما منشيني، صحبت از کسي ست که نامش تو را به خشم مي آورد و دلت را مي آشوبد.»
ابوحفص با ترديد نگاهشان مي کند، آن دو مي خندند. سعد سري تکان مي دهد و مي گويد:
«عبدالرحمن بيراه نگفت گوش هاي تو براي شنيدن نام او کم تحمل شده است.»
ابوحفص اخم هايش را در هم گره مي زند:
«از پسر ابوطالب سخن مي گوييد؟»
عبدالرحمن و سعد به هم نگاه مي کنند و مي خندند. سعد سر تکان داده مي گويد:
«صحبت از واقعه غدير بود. ما خود با چشم هاي مان ديديم که تو بعد از پسر ابوقحافه دست دراز کردي و دستان علي (ع) را در ميان دست هايت فشردي.»
ابوحفص زانو مي زند و کنارشان مي نشيند:
«جوري حرف مي زنيد که گويا شما در ميان بيعت کنندگان نبوديد! آيا پس از من شما نبوديد که در صف قرار گرفته و با او دست داديد و برايش لبخند زديد که همراهي اش خواهيد کرد و دوستش خواهيد داشت؟»
نيم نگاهي به عبدالله بن ابوقحافه مي اندازد و ادامه مي دهد:
«در برابر چشم هاي آن همه چه بايد مي کرديم؟ حرف حرف محمد (ص) بود و مخالفت ممکن نبود. چگونه مي شد راز دل مان را فاش کنيم و فرياد بزنيم که اي محمد (ص)، آن کس که تو دست او را بالا برده اي و او را برادر خود و امام ما معرفي مي کني، ما تشنه به خون او هستيم و شمشيرهاي مان براي گردن زدن او بي تابي مي کند. براي ريختن خون پسر ابيطالب بايد از سند محکمي چون محمد (ص) گذشت. امشب محمد (ص) و فردا پسر ابيطالب.»
عبدالرحمن نگاهي به ابوحفص انداخته و مي گويد:
«سوالي است که چند وقتي دل و ذهنم را به خود مشغول کرده است. دشمني تو با پسر ابيطالب چه وقت شکل گرفت؟ او بزرگان زيادي از اعراب را در جنگ هاي مختلف گردن زده و کشته است؟ آيا زخمي که در قلبت از علي (ع) مانده يادگاري از خاطرات آن نبردها نيست؟»
ابوحفص سر بلند مي کند و به آسمان نگاه مي کند که رو به تاريکي مي گرايد:
«آن سال ها در خيالم سوداي حکومت بر عرب بود. دوست داشتم شمشيري مي داشتم از تمام شمشيرها برنده تر و حکومتي از تمام حکومت ها سخت تر و استوارتر، تنها راه رسيدن به حکومت محمد (ص) بود. بايد جوري به او زنجير مي شدم که او من را نيمي از خود بداند.»
سعد سر تکان مي دهد و مي گويد:
«آري براي همين کسي را فرستادي تا فاطمه (س) را براي تو خواستگاري کند.»
ابوحفص سر تکان مي دهد:
«آري و محمد (ص) پاسخي نداد: خداي خود را بهانه کرد و گفت اجازه ازدواج فاطمه (س) دست خداست و شوهر او را خدا انتخاب خواهد کرد.»
عبدالرحمن از جاي برخاسته و آستين هايش را مي زند بالا: «و بعد از تو، علي (ع) به خواستگاري فاطمه (س) رفت و خداي محمد (س) او را پذيرفت.»
ابوحفص به ناگاه دست بر شمشير مي برد و آن را از غلاف بيرون مي کشد:
«به خدايان قسم که براي کشتن علي (ع) لحظه شماري مي کنم.»
شمشيرش را دوبار در هوا به حرفي خيالي مي زند و ادامه مي دهد:
«بزرگ ترين آرزوي دلم اين است که در نبردي او را بر خاک افکنم او برابر من زانو زده و التماس کند تا جانش را از من طلب كند»
سعد لبخندي مي زند و مي گويد:
«از پسر ابيطالب بعيد مي دانم زانو بزند و جانش را از کسي طلب کند.»
عبدالرحمن دستاري را که بر سر بسته را باز مي کند و مي گويد:
«آيا ذوالفقاري که در دستان علي (ع) است را فراموش کرده اي؟ چگونه ممکن است در نبردي تن به تن بتوان برابر ضربت هاي صاعقه وار علي (ع) تاب آورد و زانو نزد. من گمان مي کنم اين آرزو تاابد در خيال تو خواهد ماند و به سرانجامي نخواهد رسيد.»
ابوحفص با تعجب به عبدالرحمن نگاه مي کند که گويا آماده کاري شده و مي گويد:
«تو براي چه کار آستين بالا زده اي و دستار از سر برداشته اي؟»
عبدالرحمن به آسمان اشاره مي کند:
«آيا وقت نماز نيست؟»
ابوحفص خنده اي از تمسخر مي کند و مي چرخد طرف عبدالله بن ابوقحافه.
«آهاي پسر ابوقحافه. بيا ببين که همدستان ما چه مي کنند؟ عبدالرحمن مهياي نماز است ما براي کشتن محمد (ص) اجتماع کرده ايم و ياران ما سنت محمد (ص) را زنده نگاه داشته اند.»
عبدالله بن ابوقحافه دوش به دوش ابوعبيده و ابوموسي پيش مي آيد:
«چه شده است؟»
همه به عبدالرحمن نگاه مي کنند. عبدالرحمن مات و مبهوت نگاهشان مي کند:
«چه کنم؟ عادت کرده ام به نماز.»
ابوموسي مي خندد و پيش مي آيد و دست بر شانه عبدالرحمن مي گذارد:
«بر تو خرده نمي گيرم عبدالرحمن که گاهي من نيز دچار اين عادت شده ام.»
رو به ديگران تعريف مي کند:
«چه سحرها که خواب آلوده برخاسته و براي وضو مهيا شده ام. ميان راه بر خود نهيب زده ام که کدامين جادو تو را از بستر بلند کرده است؟ اگر جماعتي بودند و ماجراي آبرو در ميان بود آري. اما اکنون که در خانه تنهايي براي چه کسي نماز بايد خواند؟»
ابوموسي برابر ابوحفص مي ايستد و شمشيرش را نگاه مي کند:
«امشب هنگام خوبي براي شمشير کشيدن نيست ابوحفص. بگذار اين تيغ آسوده در غلاف بخوابد. براي آن ضربت نهايي نيازي به شمشير نخواهي داشت.»
عبدالرحمن آستين هايش را پايين مي زند و به دور دست ها نگاه مي کند:
«مبادا بيايد و ما بي خبر باشيم!»
ابوموسي رو به او لبخند مي زند:
«پسر ابوسفيان و پسر عفان را در جايي به نگهباني گماشته ام تا راهي را که محمد (ص) مي آيد زير نظر بگيرند. امشب شب ماست. شک نکنيد که داستان اين چوپان شاعر را به پايان خواهيم رساند و تا چند سال ديگر کسي نام و نشاني از او را به خاطر نخواهد آورد.»
ابوحفصه شمشيرش را بالا مي برد و با صداي بلند مي گويد:
«هر که نام محمد (ص) و علي (ع) را بر فرزندانش بگذارد او را با ضربتي دو نيم خواهيم کرد.»
عبدالله بن ابوقحافه بر تخته سنگ کوچکي نشست و گفت:
«آن وقت که مقابل همه دست علي (ع) را گرفت و بالا برد با خودم گفتم ديگر اميدي به آينده نيست. آنچه از آن مي ترسيديم به سرمان آمد. نمي دانم آن لحظه نگاه محمد (ص) را ديديد يا نه؟ اشک در چشم هايش حلقه زده بود. جوري دست هاي پسر عمويش را در دست مي فشرد که گويي با تمام عشق و علاقه اش او را به جانشيني برگزيده است.
سعد که ساکت بود لب به سخن باز کرد و گفت:
«از واقعه غدير بايد روايتي ديگر ساخت. بايد آن را انکار کرد. بايد گفته هاي محمد (ص) را تحريف کرد. کلماتش را در هم آميخت و روايتي تازه به نفع خودمان از آن بيرون بکشيم.»
ابوحفص سر تکان داد و گفت:
«راست گفتي سعد با وجود آن جماعت انبوه نمي توان واقعه غدير را کتمان کرد. اين واقعه دهان به دهان خواهد گشت و همه براي ديگري خواهند گفت که در غدير خم محمد (ص) چگونه جلو رفته ها را به پس و پس مانده ها را به پيش خوانده است و در ميان خلايق از کجاوه هاي اشتران بالا رفته است و دست علي (ع) را بالا برده است و او را به جانشيني خود برگزيده است، ما بايد فکر ديگري کنيم.»
عبدالله بن ابوقحافه گفت:
«چه نقشه اي بهتر از کشتن محمد. او را خواهيم کشت و حکومت و خلافت را به دست خواهيم آورد.»
عبدالرحمن بر بلندي ايستاد و گفت:
«دو مشعل پيش مي آيند.»
همه به طرف بلندي رفته و در تاريکي رو به شعله هايي که پيش مي آيند نگاه مي کنند ابوحفصه مي غرد؛
«احمق ها در اين تاريکي مشعل افروخته اند. آيا محمد (ص) اين شعله ها را نخواهد ديد؟»
ابوموسي مي خندد و دست بر شانه اش مي گذارد:
«عصباني نباش ابوحفص. محمد (ص) از کجا بداند مقصود اين مشعل ها چيست؟ گمان خواهد کرد دو مسافرند که از اين جاده مي گذرند.»
عبدالرحمن با دست آنها را به سکوت دعوت مي کرد و مي گويد:
«هيس. صدايشان را مي شنوم. پسر ابوسفيان و پسر عفان هستند»
از ارتفاع فاصله گرفته و به هم نگاه مي کنند. سعد به پشت سر نگاه مي کند:
«پسر عوف و ابوعبيده و مغيره کجا رفتند؟»
عبدالرحمن در دل تاريکي پيش مي رود:
«همين نزديکي ها بودند. گفتند پياوس بن حدثانبصري و ابوهريره مي روند.»
سعد مي چرخد طرفشان؛
«آيا واقعاً براي اين کار لازم بود اين تعداد جمع باشيم؟ زيادي تعداد ما خود نوعي خطر کردن نيست؟»
ابوموسي مي خندد:
«براي نقشه هاي شوم از جماعت زيادي بهره مي برند تا عقوبت آن بر شخص خاصي سنگيني نکند. اکنون بني هاشم را ياراي مقابله با ما نيست که ما هر کدام از طايفه اي گرد هم آمده ايم و در برابر شمار اندک آنان لشکري عظيم هستيم. يادت نيست براي کشتن محمد (ص) در بسترش چه کردند؟»
ابوحفص مي غرد:
«آنجا هم علي بود که تمام نقشه ها را نقش بر آب کرد و انديشه بلند قاتلان را به سخره گرفت.»
عبدالله بن ابوقحافه دست بر شانه اش مي گذارد:
«محمد (ص) خواهد مرد و علي (ع) تنها خواهد ماند. آن وقت ما با او به حساب گذشته خواهيم رسيد.»
ابوحفص شمشيرش را در غلاف مي کند. همه به همديگر نگاه مي کنند. دو مشعل دار از بلندي تپه بالا آمده و طرفشان مي آيند: «آماده باشيد محمد (ص) با دو نفر ديگر در راه است.»
سعد خشکيده نگاهشان مي کند:
«دو نفر ديگر؟»
همه به هم ديگر نگاه مي کنند پسر عفان سر تکان مي دهد:
«آري. عمار ياسر در پيش رو و حذيفه در پس مي آيند و محمد (ص) نيز بر شتر سوار است.»
عبدالرحمان مشعل ها را از دستشان گرفته و خاموش مي کند. پسر ابوسفيان خنده اي مي کند و مي گويد:
«اگر 40 نفر نيز با محمد (ص) باشند امشب بايد کار او را يکسره کرد، آيا وقت آن نشده که عرب شوکت از دست رفته اش را با ريختن خون محمد (ص) بازيابد؟»
عبدالله بن ابوقحافه دستش را پيش آورده و مي آورد و مي گويد:
«زنده باد شوکت عرب.»
ابوحفص دستش را روي دست او مي گذارد و مي گويد:
«به اميد سيه بختي بني هاشم. از اول تا آخر.»
عبدالرحمن دست بر دست آنها مي گذارد:
«با شما هم داستانم.»
دست بر دست نهاده مي شود. آن عده که تازه رسيده اند به شتاب خود را به جمع مي رسانند. يکي شان ابوهريره است که دستش را بر دست باقي ياران مي گذارد:
«به اميد سرنگوني محمد (ص) و سيه بختي علي(ع).»
دست ها بر دست ها فرو مي آيد. ابري برابر ماه را مي گيرد و بلندي تپه در سياهي فرو مي رود. صداي زنگوله شتري از دور شنيده مي شود همه سر مي چرخانند طرف صدا. ابوحفص مي غرد:
«به خدايان سوگند من او را خواهم کشت.»
جماعت در حالي که صورت هايشان را مي پوشانند آهسته طرف باريکه گذر مي روند و رنگ تاريکي به خود مي گيرند... .
... لکن خداي تعالي پيامبرش را از توطئه طراحي شده آگاه ساخت. پيامبر (ص) در تاريکي شب آن توطئه گران را يک به يک به نام صدا زدند و پرده از راز آنها برداشتند. آنها در حالي که صورت خود را پوشانده بودند دچار سرگرداني شدند.
(بحارالانوار علامه مجلسي رحمه الله عليه)
منبع:نشريه آيه ويژه نامه دين و فرهنگ.